بدون دعوت پای حرفام بشین
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
مگسی را کشتم
بعد مدتها امروز اومدم که بنویسم...خیلیاتون تو این مدت اومدید...کامنتهاتون رو میخوندم ولی دستم به نوشتن نبود...اومدم یه قراری باهاتون بذارم...از امروز اینجا یعنی سفره دل من بازه...ولی با شرایطی... دیگه به دعوتتون نمیام...هر کی اومد میرم سراغ دلش...میدونم خیلیاتون رو از دست میدم ولی میخوام حالا که تصمیم گرفتم بشم بنده خوب خدای خودم شماها رم دستچین کنم...هر کی یاد من و خدای خودم کرد و اومد اینجا قدمش رو چشم میرم پیشش...میدونم خیلیاتون میرید و شاید برای همیشه فراموشم کنید...ولی هر کی با منه یا علی... از امروز اینجا میشه میزبان دلهای پاک شما که بی دعوت هوس میکنید بیاید و سری به من و خدای من بزنید...من همیشه اینجام تا پای سفره دلهاتون بشینم...میخوام هر کی میاد با دلش بیاد... اینجا منم و خدای من که منتظر یه نگاه یا یه لبخند شما خوبانیم... بسم الله الرحمن الرحیم خوب ســـــــــــــــــلام من پرهام هستم وخلاصه یه جورایی ازامروزاین وب به دست من ابدیت میشه امیدوارم بتونم مث ترمه جونم دل شمارو بدست بیارم ومطالبم مث ترمه جان عالی باشه... غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـقیـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلداراشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدارزیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـوددیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بودتو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداریپس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و بی نشـونی سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باشو غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کمولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر دادروشــــو بــر گــردونـــد و داد زدبـه خـدا نـمــیـری از یاد تاحالاشده عشقت ازیادبره؟! نه اینکه نتونم ولی یه حس عجیبی دارم........مثه آدمی که گم شده........ خلاصه از موضوعی که میخواستم بگم دارم دور میشم!!!! اومدم بگم از امروز شما نه تنها مهمون دل منید بلکه حالا مهمون یکی دیگتون میکنم.....آخه دیدم دو تا بهتر از یکیه......... حالا میخواین باهام دعوا کنین.....میخواین هر چی بهم بگین........چون میدونم بعضی از شما مهربونا وقتی از دستم عصبی میشید راه فرار برام نمیذارین......... راستیش دیدم زیاد نمیتونم بیام پیشتون که خوب بعضیا هم از این وقت کم من گله کردن!!!! خوب من دانشجوی سال آخرم باید درس بخونم....خوب کارم که یه طرف قضیه.....گفتم یه دل دیگه بذارم کنار خودم تا اینجوری بتونیم بیشتر از محبتتون استفاده کنیم........... ولی بگما من از اینجا برو نیستم.........فکر نکنید از دست من راحت شدید.......من همیشه میام و بهتون سر میزنم...پس اگه نیاید پیشمون من میدونم و شما.........حالا از ما گفتن بود........ حالا منتظر نظرات گوهر بارتون هستم و نظرات این پستو فقط خودم میخونم پس با خیال راحت هر چی میخوای میتونی نثار اینجانب بکنی!!!!!!!!!!ولی اگه در جوابم چیزی شنیدی گله نکنیا!!!!!!!!!!! راستی اینم بگم که جواب کامنتها رو هر کدوم با اسم خودمون میدیم!!!اگه بیایم پیشتون هر کدوم با اسم خودمون براتون نظر میذاریم!!! میدونی امروز خیلی از دستت عصبانی شدم...دلم میخواست با تمام نفرتی که امروز تو وجودم بود داد بزنم...بگم آخه به چی این بنده هات مینازی...اینا کدومشون اشرف مخلوقاتن... نمیدونم دلم پره...ولی از کجاش بگم...از کدوم گوشه ی دلم بگم که بنده های دیگت ازم خرده نگیرن و اخم به چهرشون نیاد... آخ میدونی الآن دلم چی میخواست...یکی رو میذاشتی جلوم میگفتی هر کار دلم میخواد بکنم...دلم میخواست یه پس میزدمش تا دلم از همه خنک شه... اصلا ولش کن...بذار شب میام سراغت...آروم که شدم با هم حرف میزنیم... مرد جوان و زیبایی هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تمشا کند. او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و غرق شد. در مکانی که به آب افتاده بود، گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند. نگاه تو تا چه اندازه زیباست!؟! بچه ها داداشیم برگشت و از همتون بابت اینکه بهم قوت قلب دادین ممنونم....... دوست دارم داداشی... ممنونم خدا جونم... ای شما! یک نفر که تا کنون یک نفر که تا همین دو روز پیش ای شما! بچه ها برای دوست مجازیم فرشید که مثله داداشمه و واقعا دوسش دارم دعا کنید...... الآن فقط نیاز به دعاهای خالصانه شما داره..... دیشب...... فقط دعا کنید حالش خوب شه......... خدایا به حق همین روزا.... به حق قرآنت هیچ وقت نذرم بی جواب نمونده....... برش گردون........ دوستون دارم و آرزومند شادترین لحظات براتونم....... اومدم اینجا یه چهارگوشه انتخاب کردم و دورش حصار کشیدم...گفتم از این دنیای مجازی این باشه سهم دل من که دیگه با واقعیت کاری ندارم...این شد که اینجا شد سفره دل من...گاهی براتون داستان میذارم...گاهی افسانه...گاهی هم حرفای دل شکسته... همه شما شدین بهترین دوستای من...من همیشه در انتظار حضورتونم حتی مهمونای ناخونده...گاهی با دعوتتون اومدم گاهی هم سرزده...ولی با تک تکتون احساس خوبی دارم... این بار دعوتتون کردم که بگم آخرین دعوتمه!!!اینجا دل آزرده و افکار پریش منه...اگه میاین میخوام که خودتون بیاین...میخوام با دلتون بیاین...نه با حرف من... خواستم بیاین که بگم از این به بعد دوست دارم بشین مهمونای سرزده...من اینجوری بیشتر حال میکنم... پس امیدوارم با این کارم فراموشم نکنید و از گوشه ذهنتون پرت نشم...امیدوارم بیشتر شاهد حضورتون باشم...من به محبت تک تک شماست که دارم از نو خودمو شروع میکنم...پس دوست ندارم بازم تنها باشم...من همیشه اینجا هستم...چه بهتر که همراهانی مثه شما داشته باشم... ***در ضمن اگه تونستید یه سری به وبلاگ دوستم آشوغ بزنید توی پیوند ها هست!شخصی نیاز به همدردی شما داره... از همتون بابت تحمل من ممنونم...امیدوارم همیشه شاهد حضورت باشم... ***عکس از دوست خوبم Sky Boy که به من لطف داره... دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟ گفتم: دلم گرفته گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! *به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم،برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!! *طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!! روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد،جمعیت زیادی جمع شدند،قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. همین جوری یه موجودیه که همین جوری زندگی میکنه و میخوره و میخوابه... همین جوری کار میکنه... همین جوری خودش رو توی دلتون جا میکنه... همین جوری خوشحال میشه و همین جوری ناراحت میشه... به نظر من همین جوری بهترین موجود روی زمینه که دوست داره همین جوری باقی بمونه... دل ديوانه ي تنها !دل تنگ! منشين در پس اين بهت گران مدران جامه ي جان را ،مدران! مكن اي خسته ،درين بغض درنگ دل ديوانه ي تنها ،دل تنگ! پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است ديدي ،آن را كه تو خواندي به جهان يارترين سينه را ساختي از عشقش ،سرشارترين آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين چه دلازارترين شد!چه دلازارترين؟ نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ، نه همين در غمت اينگونه نشاند، باتوچون دشمن ،دارد سر جنگ ! دل ديوانه ي تنها ،دل تنگ ! ناله از درد مكن آتشي را كه در آن زيسته اي ،سرد مكن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان راه عشق است كه همواره شود از خون ،رنگ دل ديوانه ي تنها ،دل تنگ ! خدا جونم خستم... دیگه نای راه رفتن ندارم... چرا نمیذاری بهت برسم... چرا هر بار مانعی سر راهم میذاری... به خدا خستم... آرومم کن...
میدونم ازم دلخوری ، میدونم چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم ! خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ... دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !! یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه ! یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده ! یه مدته از گناه ابایی ندارم ! یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم ! یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم ! یه مدته بنده ی ناسپاس شدم ! یه مدته مغرور شدم ! خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه ! یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه ! اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو خدا جون … تو کمکم کن !! نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم ! “دستمو بگیر، کمکم کن“ فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای؟او باید کاملا" قابل شستشو باشد،اما پلاستیکی نباشد.باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را،از زانوی خراشیده گرفته تاقلب شکسته،درمان کند. فرشته:این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است.باشد فردا تمامش بفرمایید . خداوند فرمود:نمی شود!!!!چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. خداوند:بله نرم است،اما او را سخت هم آفریده ام.تصورش را هم نمی توانی بکنیکه تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد. خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند،بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد. بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛ مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا” فریاد زد:من چشم می گذارم من چشم می گذارم…. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:….یک…دو…سه…چهار… همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛هوس به مرکز زمین رفت؛دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک… لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخِ سرخ. گل ها انار شد، داغِ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انارترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد. لیلی نام تمام دختران زمین است از قبل از همتون بابت تحمل من یه تشکر میکنم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
چرا بيهوده مي گويي دل چون اهني دارم
نمي داني نمي داني که من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده ي مرد افکني دارم.
چرا بيهوده مي کوشي که بگريزي ز اغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت اغوشي
نمي ترسي؟که بنويسند نامت را
به سنگ تيره ي گوري شب غمناک خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي کن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار کز اين ساغر پر مي
چنان مستت کنم تا خود بداني قدر مستي را
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
که سر تا پا به سوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر پس ان دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي؟
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
![]()
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت
دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد


پس از مرگ نرگس پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آن را لبالب از اشک های شور یافتند.
پریان پرسیدند:چرا گریه می کنی؟
دریاچه جواب داد:من برای نرگس گریه می کنم.
پریان گفتند:هیچ جای تعجب نیست چون هر چند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم، تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.
آنگاه دریاچه پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟
پریان شگفت زده پرسیدند:چه کسی بهتر از تو این را میداند؟ او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم میشد!
در یاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت:من برای نرگس گریه می کنم، اما هرگز متوجه زیبایی او نشده بودم. من برای نرگس گریه می کنم زیرا او هر بار که به روی من خم میشد میتوانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم.


ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سرودههای خویش را نمیشناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریهی گیاه را نمیسرود
آه را نمیسرود
شعر شانههای بیپناه را
حرمت نگاه بیگناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمیسرود
نیمههای شب
نبض ماه را نمیگرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههای اشتباه را نمیگرفت
ای تمام نامهای هر کجا!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه میدهید؟



جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد، با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم، ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم، گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم، مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم، الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم. حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة ت***** قریبا" تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)
گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)
گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همهی مردم (نسبت به هم) مهربان است) (بقره/143)
گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58)
گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159)
گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/۱۱)
ادامه مطلب
*هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن،معلمشونم جلو،آوردن بازدید از دانشگاه،مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!
*اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!
*یارو رو آوردن تو تلویزیون،زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"،من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!
*پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید،امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!!
*قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق،الان برق میره خوشحال هم میشه!!
*خانومه ناراحت توی تاکسی:به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!
*فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه،نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته.یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!
*واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!



ادامه مطلب
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند،قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند و با خود فکر میکردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد.مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتما شوخی میکنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن،قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
ادامه مطلب

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.اما ای خداوند،او را خیلی نرم آفریدی .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند؟
ادامه مطلب
بعضیها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
بعضیها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضیها یك عمر زندگی میكنند برای رسیدن به زندگی،
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند.
بعضیها حمال كتابند،
بعضیها بقال كتابند،
بعضیها انبارداركتابند،
بعضیها كلكسیونر كتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،
بعضیها اصلا قیمتی ندارند،
بعضیها به درد آلبوم میخورند،
بعضیها را باید قاب گرفت،
بعضیها را باید بایگانی كرد،
بعضیها را باید به آب انداخت،
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانكیشان است،
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفكر جماعت نه،
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند،
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند،
بعضیها برای پول همه كاره میشوند.
ادامه مطلب
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبولکردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ادامه مطلب
![]()

